صدرا (عسلک مامان وبابا)صدرا (عسلک مامان وبابا)، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

صدرا عسلک مامان وبابا

6 ماهگی آقا صدرا (جبران مطالب ننوشته 4)

عسلک سلام عزیز دلم میدونم خیلی این مطالب را دیر دارم برات می نویسم ولی باور کن همش علتش اینه که شما گل پسری دائما رسیدگی می خواهی ومامانی وقتش خیلی کم ببخشید و اما 6 ماهگی گل پسر قند عسل  عزیزم روزی که شما 6ماهتون کامل شد یعنی 91/2/26 من وباباجون وشما رفتیم براتون چند تا هدیه کوچیک خریدیم    که خیلی هم خوشحالت کرد من هم عکس شما وهدیه هات را برات می گذارم تبصره 1 :شما کوبت را خیلی دوست داری والبته همه اطرافیان هم و همچنین کفشدوزکت که الان وسیله بازی شما در صندلی ماشینت هست تبصره 2:شما هیچوقت تشک بازیت رازیاد دوست داشتی تبصره 3:حلقه ها راکه خیلی هم دو...
23 آبان 1391

اولین ظرف غذای آقا صدرا(جبران مطالب ننوشته 3)

عسلکم سلام عزیز مامان با نزدیک شدن به پایاین 5ماهگی شما یعنی در 5 ماه دوهفته بالاخره مامان تصمیم گرفت شما را با دنیای زیبا غذاها آشنا کنه           وبرای بالا یردن کیفیت غذا وحفظ سلامتی شما من وباباجون تصمیم گرفتیم برای طبخ غذاهای شما از قابلمه مسی استفاده کنیم (خوب مادر نمونه ام دیگه ) اینم ظرف غذای گل پسر نوش جونت عزیزمادر گوارای وجودت خیلی خیلی دوستت داریم بوسسسسس ...
23 آبان 1391

مبارک مبارک تفلدت مبارک

صدرای عزیزم با آمدنت بر سر تقویم منت گذاشتی ماه آبان را خجالت زده کردی و عدد 26 را شرمنده خود ساختی عزیزه دل خاله تولدت مبارک     جوجه ی خاله می خوام خودم بیام واست برقصم نوشته شده توسط خاله سپیده ...
23 آبان 1391

شمارش معکوس تا تولد یکسالگی بزرگترین بهانه زندگی

عسلک مامان وبابا سلام زمین در انتظار تولد یک برگ ...من در حال شمارش معکوس...صفر همیشه پایان نیست ...گاه آغاز پروازاست فقط روز تا تولد صدرا عسلک مامان وباباجون   عزیزم ،بهترین وقشنگترین بهانه زیستن ،شمارش معکوس برای اولین تولد وجودت به کمتر از یک هفته رسیده و من بی نهایت منتظر این روز هستم   عزیزم الان که برات می نویسم باران زیبای پاییزی هم در حال باریدن ونوید نزدیک شدن یکی از بهترین روزهای خدا را به ما می ده عزیزم از خدا متشکرم بابت وجود نازت در زندگی ما     از خدا متشکرم بابت تمام خنده ها ،گریه ها،زیباییها و معصومیت قشنگ شما عسلک عزیزم فقط آنقدر برات بگم که ...
22 آبان 1391

تولد رضوان جون (جبران مطالب ننوشته 3)

ع سلکم سلام ت وی این مدت تولدهای زیادی رفتیم که فرصت نشده بود برات بنویسم 7تیرماه تولد رضوان جون بود که ما هم رفتیم البته چون ساعت خواب شما ساعت 11 شب آغاز می شه شما هم تقریبا تا همون حدودا پسر خبلی خوبی بودی ولی بعدش ما را مجبور کردی کیک وچای نخورده بریم خونه ولی با این حال خیلی خوش گذشت رضوان جون عزیزم تولدت مبارک عکسها در ادامه مطالب پسر خوش اخلاق وخوشتیپم صدرا با رضوان جون ومامان صدرا در حال تلاش برای دادن غذا به آقا صدرا (پسرم مامان فدات شه خوب بخور ) این هم عکس خانواده سه نفره ما با رضوان جون ...
25 مهر 1391

یک اتفاق ناگوار

محبوب مامان سلام چند وقت پیش اتفاق بدی برات افتاد ماجرا از این قرار بود که عصری که باباجون امد خونه شما جلوی کتابخونه با باباجون درحال بازی بودی که من رفتم چای بیارم یک آن دیدم صدای گریه گل پسرم آمد که فهمیدم سر شما به لبه پایینی کتابخونه خورده آمدم توی سالن دیدم بغل باباجون گریه می کنی گرفتمت بغل وقتی سرت رودیدم که چه جوری ورم کرده باور کن تمام حس از بدنم خارج شد الهی بمیرم مادر از حال رفتی من خودم که دیگه حتی نای بلند شدن نداشتم مامان جون و خاله جون ناهید از پایین آمدن برات اب قند آوردن وباباجون هم برات یخ گذاشت روی سرت بمیرم مادر چه عذابی کشیدی از این به بعد بیشتر مراقبت هستیم   قربونت برم که همیشه گل خند...
23 مهر 1391

تولد یاسین جون (جبران مطالب نا نوشته 3)

عسلکم سلام هفته دوم مهرماه با هم دیگه رفتیم تولد یاسین جون که البته تولدش را با یک هفته تاخیر به علت سفر به قبرس برگزار کرد که امسال دوستای مدرسش را هم دعوت کرده بود که حسابی شما از دیدن این همههههه پسر شیطون مثل خودت حسابی ذوق زده شده بودی وخوشحالی می کردی و تند تند میگفتی دس یعنی همه دست بزنید (قربون حرف زدنهای قشنگت ) یاسین جون تولدت مبارک صدرا آماده برای رفتن به جشن تولد نرفته خوشحالیت را شروع کرده بودی صدرا در جمع دوستان یاسین در حال شیطونی آخر شب صدرا با مامان وباباجون ویاسین جون آخرشب صدرا با رضوان جون که خیلی صدرا را دوست داره   عزیزم بوسسس...
23 مهر 1391