صدرا (عسلک مامان وبابا)صدرا (عسلک مامان وبابا)، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

صدرا عسلک مامان وبابا

آقا صدرا از پله ها بالا می رود

عسلکم سلام چند روزی هست که سر به وبلاگت نزدم وخیلی مطلب که باید بنویسم آخه آنقدر شیرین کاریها و رشدت زیاد شده که من وقت نمی کنم بیام وسایتت را به روز کنم واما ماجرای بالا رفتن شما از پله ها: روز جمعه یعنی 91/9/10شام منزل دایی جون بودیم که شما آنجا را فرصت خوبی برای بالا وپایین رفتن از پله ها دیدی و تند تندبا خاله جون سحر وعموعلی بالا می رفتی و گاهی هم پایین تشریف می آوردید و همه از این کار شما لذت می بردند و خودت میگفتی دس یعنی برام دست بزنید (قربونت برم که همه جا رئیسی )البته باید بگم که شما در چند ماه گذشته همه سابق گشت وگذار در پله ها را داشتی مامانی امیدوارم پله های پیشرفت را هم همینجوری پشت سر بذاری ...
13 آذر 1391

روز تاسوعای صدرا و بابایی

سلام پسر گلم امروز چهارم آذر سال نود و یک همزمان شده با روز تاسوعا. یعنی روز شهادت حضرت عباس که برادر امام حسینه. من و شما با همدیگه رفتیم بیرون از خونه و توی سطح شهر. هوای خیلی سردی بود اما مامان جون حسابی لباس گرم تنت کرد و بعد شما رو گذاشتیم توی کالسکه و بعدشم درست و حسابی پتو روت انداختیم و رفتیم بیرون.   شما هم که عاشق بیرون رفتن هستی، بدون هرگونه صحبتی و کلامی، فقط مردم رو می دیدی. منم که عاشق این حالت شما هستم نمیدونی که چقدر جدی میشی. عاشقتم آقای جدی. با همدیگه رفتیم سر چهارراه دکتر حسابی، هیات جوادی داشت می رفت تو خیابون دکتر حسابی، ما هم دقیقا به گروه موزیک اونا رسیدیم. چون خیلی آدم...
5 آذر 1391

واکسن یک سالگیت مبارک عزیزم

پسر شجاع مامان وبابا سلام روز چهارشنبه بعد ازچند روز تاخیر به علت کسالت شما وهمچنین رفتن به آتلیه برای انداختن عکسهای روز یکسالگی شما یعنی در تاریخ91/9/1 رفتیم درمانگاه و با یک جعبه شکلات برای شیرین کردن کام دوستان خوب وخوش اخلاق درمانگاه حاج خیری  عملیات تزریق واکسن MMRرا انجام دادیم و مراقبتهای شما : وزن : 10/400 کیلو گرم قد : 75 سانتی متر دور سر : 47 سانتی متر عزیزم خدا را شکر که هم چیز در حد عالی وخوبه و اما چرا پسر شجاع : چون وقتی که خانم مهربون درمانگاه داشتن واکسن شما را تزریق می کردن شما گریه نکرید (تازه مامان هم برخلاف تمام واکسنهای قبلی شما گریه نکرد )به خاطر ...
4 آذر 1391

آقا صدرا وتاسوعا وعاشورای حسینی

گل پسری باز هم سلام عزیزم این روزها مصادفه با تاسوعا وعاشورای حسینی آیینی که از دیر باز برای شیعیان مهم ومقدسه ومردم با عزاداریشون برای افرادبزرگی که در دین اسلام بودن یاد آنها را گرامی می دارن گذشته از این که چقدر در این آیین ومراسم خرافات ومسائل که شاید دور از اصل پیام عاشورا باشه وارد شده ولی من وباباجون تصمیم گرفتیم شما را به بیرون ببریم تا این مراسم را ببینید چون باباجون معتقد ما همه چیز را به شما باید نشون بدیم وبرات توضیح بدیم تا خودت بتونی بهترین تصمیم را برای عقایدت بگیری که امیدوارم همیشه بهترین تصمیم ها رابگیری اما یک نکته جالب : شما راکه برای دیدن هئیت بردیم دوتا اتفاق جالب افتاد اول این...
4 آذر 1391

مژده مژده اولین گامهای آقا صدرا

عسلک مامان سلام عزیز مامان دو سه روز پیش شما گل پسری اولین قدمای زیبا را بر روی زمین گذاشتی و من وباباجون مثل آدمهای که بهترین هدیه های ممکن را گرفته خوشحال وذوق زده شدیم امیدوارم همیشه در زندگیت قدمهای مثبت ومحکمی را برداری یادت باشه که هر گام مثبتی را که برداری مامان و بابا همراه وکنارت هست عزیزم خیلی دوستت داریم ...
4 آذر 1391

باز هم مرواریدهای کوچک آقا صدرا

عسل مامان سلام باز هم دندان های قشنگ گل پسری دیروز وقتی داشتم باهات بازی بازی می کردم دهان قشنگت را که از خنده باز کردی دیدم به به، پنجمین دندان آقا صدرا نیش زده مامانی مبارکت باشه عزیز دلم حالا دلیل بی قراریهای چند روز گذشتت معلوم شد مامانی باید قول بدی از دندونات خوب مراقبت کنی عزیزم هروز بیشتر از روزقبل دوستت دارم   ...
4 آذر 1391

شمارش معکوس تا تولد یکسالگی بزرگترین بهانه زندگی 3

سلام آقا صدرا فقط روز دیگه تا تولد صدرا عسلک مامان وباباجون خیلی وقته تنبل شدم و برات نمی نویسم، هر دفه خواستم بنویسم مطابق معمول بهانه های الکی باعث میشد که هیچ کاری نکنم، از این بابت از پوزش می خوام و ازت میخوام که در آینده مثه من نشی و هر کاری به موقع به انجام برسونی. امروز واقعا یه روز خوب برای من و مامانت بوده و سالهای آینده هم همینطور. آره عزیز دلم من و مامانی امروز یاد پارسال افتادیم که فقط یه روز دیگه باید در انتظار دیدن روی ماهت در انتظار می بودیم. یادمه که بعد از غروب آفتاب به همراه خاله جون سپیده و مامانی رفتیم بیمارستان که مهیای حضور شما بشیم و باقی ماجرا که در صفحات قبلی برات نوشتیم و الان لزومی نداره که دوباره اونارو...
26 آبان 1391

6 ماهگی آقا صدرا (جبران مطالب ننوشته 4)

عسلک سلام عزیز دلم میدونم خیلی این مطالب را دیر دارم برات می نویسم ولی باور کن همش علتش اینه که شما گل پسری دائما رسیدگی می خواهی ومامانی وقتش خیلی کم ببخشید و اما 6 ماهگی گل پسر قند عسل  عزیزم روزی که شما 6ماهتون کامل شد یعنی 91/2/26 من وباباجون وشما رفتیم براتون چند تا هدیه کوچیک خریدیم    که خیلی هم خوشحالت کرد من هم عکس شما وهدیه هات را برات می گذارم تبصره 1 :شما کوبت را خیلی دوست داری والبته همه اطرافیان هم و همچنین کفشدوزکت که الان وسیله بازی شما در صندلی ماشینت هست تبصره 2:شما هیچوقت تشک بازیت رازیاد دوست داشتی تبصره 3:حلقه ها راکه خیلی هم دو...
23 آبان 1391

اولین ظرف غذای آقا صدرا(جبران مطالب ننوشته 3)

عسلکم سلام عزیز مامان با نزدیک شدن به پایاین 5ماهگی شما یعنی در 5 ماه دوهفته بالاخره مامان تصمیم گرفت شما را با دنیای زیبا غذاها آشنا کنه           وبرای بالا یردن کیفیت غذا وحفظ سلامتی شما من وباباجون تصمیم گرفتیم برای طبخ غذاهای شما از قابلمه مسی استفاده کنیم (خوب مادر نمونه ام دیگه ) اینم ظرف غذای گل پسر نوش جونت عزیزمادر گوارای وجودت خیلی خیلی دوستت داریم بوسسسسس ...
23 آبان 1391

مبارک مبارک تفلدت مبارک

صدرای عزیزم با آمدنت بر سر تقویم منت گذاشتی ماه آبان را خجالت زده کردی و عدد 26 را شرمنده خود ساختی عزیزه دل خاله تولدت مبارک     جوجه ی خاله می خوام خودم بیام واست برقصم نوشته شده توسط خاله سپیده ...
23 آبان 1391